
قبرستان عاشق
در شهر عشق قدم ميزدم . گذرم افتاد به قبرستان عاشقان . خيلي تعجب کردم . تا چشم کار مي کرد ، قبر بود .
پيش خودم گفتم : يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟
يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بود . جلو رفتم و برگهاي روي قبر رو کنار زدم که براش دعا کنم ...
واي چي مي ديدم . باورم نميشه . اون قلب همون کسي بود که چند سال پيش دل منو شکسته بود !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 12:55  توسط fathi
|

آروم چشاتو وا کن تو چشم من نگاه كن
قفل لباتو بشكن اسم منو صدا كن
فقط از عشقمون بگو نگو كه عاشقي چيه
چشماتو واكن و ببين ببين كه عاشقت كيه
بگو كه همراه مني بگو كه با هم هستيم
بگو كه دنيا مال ماست قصر غم و شكستيم
نگو من نگو تو فقط بگو من و تو نگو من نگو تو فقط بگو من و تو
بزار كه عاشق بمونيم تو راه عشق ساده باشيم
بيا كه تنها نمونيم هر دو يه دلداده باشيم
كتاب عشق و بخونيم راهيه قصه ها بشيم
شايد كه فردا نتونيم دوباره هم صدا بشيم
نگو من نگو تو فقط بگو من و تو اروم چشاتو وا كن تو چشم من نگاه كن
قفل لباتو بشكن اسم منو صدا كن
بگو كه همراه مني بگو كه با هم هستيم
بگو كه دنيا مال ماست قصر غم و شكستيم
نگو من نگو تو فقط بگو من و تو
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 12:48  توسط fathi
|
دفعه اول تو کوچه ديدمش . گفت : داداشی ميای بازی کنيم ؟
بعده اينکه بازيمون تموم شد ، گفت : تو بهترين داداش دنيايی .
وقتی بزرگتر شدم و به دانشگاه رفتم ، چشام همش اونو ميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم ، دوسش دارم .
اما اون گفت : تو بهترين دادش دنيايی .
وقتی ازدواج کرد، من ساقدوسش بودم، بازم گفت: تو بهترين دادش دنيايی و وقتی مُرد، من زير تابوتشو گرفتم. مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ، ميگفت : تو بهترين دادش دنيايی .
چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتشو خوندم ، ديدم نوشته :
عاشقت بودم ، دوست داشتم ، اما ميترسيدم بگم . برا همين ميگفتم : تو بهترين دادش دنيايی ...
------------------------------------------------------------------------------------------------
الهی و ربی من لی غیرک
خدایا ...
در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند
مرا ، بانداشتن و نخواستن ، روئين تن كن...
...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 12:11  توسط fathi
|
مي دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد ، بهت چی گفت ؟
گفت : جايی که داري ميری ، مردمی داره که می شکننت . نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم . تو تنها نيستی .
توي کوله بارت :
عشق ميذارم ، که بگذری ؛
قلب ميذارم ، که جا بدی ؛
اشک ميدم ، که همراهيت کنه ؛ و ...
مرگ ، که بدونی برميگردی پيشم !
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
الهی و ربی من لی غیرک
خدایا ...
در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند
مرا ، بانداشتن و نخواستن ، روئين تن كن...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 12:10  توسط fathi
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 19:19  توسط fathi
|
باز هم صدای پایش بر صدایه پایه آب
مقدمتر بود
باز هم اشکهایش بر بارانه خدا مقدم تر بود
و من خندیدم بر لرزش نفسهایش
همان موقع طوفان به پا شد و من در عظمت طوفان عشقش غرق
شدم
میخواستم تنهایی را با خدا قسمت کنم تا مرا در بودن و
نبودنه خودم تموم کنه
میخواستم اشکهایم را به خدا بدهم زیرا که اسمم را حمید
رضا گذاشت
بخشنده است خدایی که مرا آفرید
و پاک و منزه است چشمانی که برای دردهای من اشک ریخت
در پسه روزهایی که میرود میتوان با وجوده تو خود را گم
کرد و در فراموشیه برزخی که پایانش
نابودیست حیات را از تو یافت
میتوان دستهایه تو را پرستید و بر آن بوسه زد تا خورشید
را در گرمیه دستهایت یافت
و بودند کسانی که قلبت را برایه شکستن خواستند و کسانی
که قلبه تو را شکستند در حقیقته پستی
قلبه خورشیده عشق را شکستد
بالهایم سوخت در نبودت
اشکهایم خون شد با شکستنت
دلم خون شد در پسه بغضهایت
تقدیم به عشق من همونی که عظمت خدا تو چشماشه
و دستاش ..مادر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 19:8  توسط fathi
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 19:5  توسط fathi
|
عاشق
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت
عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و
مهتابه ، تموم خونه بيدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه
تب داره ،داره از
درو ديوارش غم
عشق تو مي باره،دارم مي
ميرم از بس غصه
خوردم،بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم،همون كه فكرنمي كردي نمونده
پيشت،ديدي رفت ودل ماروسوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت هاهمه خاموشن،به جاي
كفتروگنجشك كلاغاي
سياه پوشن ،چراغ خونه خوابيده
توي دنياي خاموشي،ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ،
شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه،ديگه آشفته
بازاريست ،
تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها، ديگه
از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،،
من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه
من مردم ، چقدر به
من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي
سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي
ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 18:56  توسط fathi
|